دیشب پیام داده که حرف بزنیم؟ وقت داری؟میگم اره چیشده؟ چون هیچوقت اینجوری بهم نمیگفت مطمئن شدم یه چیزیش شده. بغض کرده که ببخشید ازین سر دنیا باید غصههامو گوش کنی و قلبم جمع شد برای این بچه. اگه الان اون سر دنیا نبود کلی بغلش میکردم تا دیگه غصه نخوره :((میگه ادمای اینجا بدن. دارن اذیتم میکنن و تک تک حرفاشو با تمام وجودم درک کردم. اخرین بار که به مشاورم گفتم تمایل بیشتری برای دوستی و ارتباط با پسرا دارم گفت خب داری! مشکلی نیست که آرکتایپتم اوکیه. بماند که این چند وقت خودم یکم لاس زدم ولی خب کلا از بچگیم همینجوری بودم. این بچه هم همینه. ماها کلا از 3 سالگی ور دل پسرخاله پسر عمو داشتیم پول بازی میکردیم بجای خاله بازی.حالا پیام داده که پشت سرم حرف زدن. بابا لعنتی درس خوندی کار کردی مهاجرت کردی رفتی یه کشور توسعه یافته که بیای بگی به یه دختر یا حتی برعکسش بگی چرا دوستات از جنس مخالفتن؟اینجاس که میگن هرجا بری اسمون همین رنگیه. هر گوهی باشی همونجوری میری.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت توسط D0KH74R D!V00N3H
|
مشکل من با مامان بابام اینه که کلاااا حرف همو نمیفهمیممثلا من میگم خستم اونا میگن چرا این کارو میکنی که خسته باشی و سر اون کار باهام دعوا میکنن.ما هیچوقت مشوق نداشتیم اقا هیچوقتتهشم باید بشینیم بحث کس.شرشونو رو گوش کنیم.حقیقتا یه وقتا از اینکه تو این خانوادم خجالت میکشم...من از محل زندگیم، از این عقاید بیخود از همه چی داره چندشم میشه.
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲ ساعت توسط D0KH74R D!V00N3H
|
من حقیقتا به ادمایی که خانوادشون سلیقهشونو میدونه حسودیم میشه.مثلا تو خونه ما هرروز میگن فلان چیزو میخوری؟ درصورتی که من 20 ساله لب نزدم به اون غذا.فک کنم اینکه بدونی یکی یچیزی دوست داره که باهاش خوشحال میشه خیلی حس خوبی باشه.یه ماهو نیم پیش بود براش خوراکی گرفتم برم خوشحالش کنم ولی نیومد پیشم. یهو یاد اون روز افتادم. زنگ میزد میگفت لااقل با تاکسی برو منم زجه میزدم که به تو ربطی نداره :)))2.3 روز دیگه این یک ماه تموم میشه و مث سگ براش استرس دارم.
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲ ساعت توسط D0KH74R D!V00N3H
|